گوشی ها در آب می میرند

نوزده روزه که موبایل ندارم! ینی دارما، ولی اونی که باید داشته باشم نیست. رفتم لب دریاچه که ظرفایی رو که میزبان شسته بود، به رسم ادب، دست کم من آب بکشم. از جلوی در سونا تا لب درباچه پله سنگی بود. کارم که تموم شد، از پله های بالا اومدم و دیدم یه چیز سفیدی توی آب دیده میشه. آب دریاچه کاملا زلال بود و چند تا پله که پایین تر اومدم دیدم موبایله! دست زدم به جیب پشتم و مطمئن شدم که موبایل خودمه!

موبایل رو که از آب کشیدم، هنوز روشن بود، امکان بیرون آوردن باتری نبود؛ باتری «اچ تی سی وان مکس» جدا شدنی نیست. بعد چند لحظه، صفحه موبایل خاموش شد و دیگه روشن نشد. شواهد نشون میداد که هنوز روشنه و فقط صفحه نمایشش از دست رفته. آوردمش توی کلبه و حسابی خشکش کردم و گذاشتمش کنار بخاری. نگران اطلاعات توش بودم، عکسا، شماره تلفنا، مسج ها. از اونجا که مطمئن بودم هنوز روشنه با کابل وصلش کردم به لپ تاپ. ویندوز پیغام داد که این دستگاه یو اس بیش خراب شده و شناسایی نمیشه.

گوشی به همون وضع کنار بخاری موند تا باتریش تموم شد و چون قسمت یو اس بی و شارژرش سوخته بود، دیگه شارژ شدنی هم نبود. بحران اصلی تقریبا از اینجا شروع شده بود. تقریبا عادت کرده بودم که دائما همه چیز رو با گوشی چک کنم: وایبر، تلگرام، فیسبوک، ایمیل، اینستاگرام، وضعیت وب سایت ها، وضعیت سرور، وضعیت پروازها و فروش روزانه چارترز، مسیر و ساعت حرکت اتوبوس ها، موقعیت مکانی در شهر و کشور غریب، ترجمه همه عبارت های فنلاندی و … . و حالا همه چیز ناگهان تعطیل شده بود.

از سفر که برگشتم، اول رفتم سراغ اینترنت برای پیدا کردن تعمیرکار گوشی. بعد آگاهان گفتن که در مملکت فنلاند تعمیر گوشی اصلا ارزون نیست و بسته به تعداد قطعاتی که عوض می کنن ممکنه تا ۲۰۰ یورو آب بخوره. بعد رفتم سایت eBay و فهمیدم که قیمت نوی گوشیم الان ۲۰۰ یورئه! بعد فهمیدم که در شرایطی که مطئمنم که دست کم صفحه نمایش و کنترلر یو اس بی سوختن، منطقی نیست که گوشی رو به تعمیرگاه بدم؛ از نوش گرونتر در میاد. از طرفی نمیتونستم بیخیال اطلاعات موجود توی گوشی بشم و یه راست برم سراغ گوشی بعدی. بعد فهمیدم که قطعات یدکی گوشی رو میتونم از اینترنت بخرم. بعد فهمیدم که یک دستورالعمل بسیار کامل روی یوتیوب هست برای باز کردن و تعویض قطعات HTC One Max. بعد توی eBay کنترلر یو اس بی و ابزارهای بازکردن گوشی رو سفارش دادم که به انضمام هزینه پست، جمعا شد ۱۲ یورو.

حالا هیجده روز گذشته و قطعات هنوز نرسیدن و من هنوز گوشی ندارم. عادت های روزمره و دائمی چک کردن شبکه های اجتماعی از سرم افتاده و دیگه علاقه چندانی به دنبال کردنشون ندارم. اما نداشتن گوشی هوشمند چند دفعه باعث رفتن مسیرهای اشتباه در خیابان های شهر، جا ماندن از اتوبوس، چند دفعه دان شدن طولانی مدت سرور و دشواری های زیاد در ترجمه و خریدهای روزمره شده. به اضافه اینکه داشتن یک گوشی آندرویدی برای کسی که یه اپلیکیشن موبایل پرطرفدار توی مارکت داره و در حال توسعه و کدنویسی چند اپ دیگه است، تقریبا ضروریه.

اگرچه که تقریبا گوشی بعدی رو انتخاب کردم و میدونم که باید ال جی جی ۴ سرامیکی باشه، اما هنوز منتظرم که قطعات اچ تی سی وان مکس برسه و بتونم قبلی رو احیا کنم. امروز به فروشنده قطعات در eBay پیام دادم که قطعات هنوز نرسیده، عذرخواهی کردن و گفتن بسته جدیدی با پست بسیار سریع میفرستن که تا دو روز دیگه میرسه و خب منم قاعدتا باید منتظر بمونم.

طبیعتا وقتی که گوشی نیست یعنی فرصت هست و وقتی فرصت هست میشه چند خطی به اینجا اضافه کرد.

سندروم فلورانس

امروز درست دو ماه و یک روزه که با شیما از ایران اومدیم بیرون و ساکن شهری به نام «تورکو» در جنوب غربی فنلاند شدیم که میگن سابقا پایتخت فنلاند بوده.

روزهای اول بدون اینکه دلیلشو بدونم خیلی گیج میزدم و توی خیابونا همینطور هاج و واج به در و درخت و دیوار خیره می شدم و البته به مردم. ماجرا از این قرار بود که اینجا خیلی خیلی زیباتر از اون چیزی بود که انتظارشو داشتیم! به خصوص اینکه در بهترین موقع از فصل پاییز رسیده بودیم و درختا توی پارکا و خیابونا در نارنجی ترین و قرمز ترین و پرکنتراست ترین وضعیت ممکن بودن. به غیر از طبیعت، خود خیابونا، مغازه ها، معماری خونه ها و البته جوونا و بخصوص دخترا، خیلی قشنگ تر از اون چیزی بودن که فکر می کردیم باشن.

پریشب بود که به مناسبت آشنا شدن با همسایه هامون توی شهرک دانشجویی تورکو به بار شهرک رفتیم و در خلال گفتگو با یکی از جوونای فنلاندی فهمیدم که از قضا پاییز امسال از قشنگ ترین پاییزهای چند سال گذشته بوده.

می گن یه جور اختلال روانی هست به نام سندروم فلورانس یا استندال که طی اون بیمار به خاطر مواجه شدن ناگهانی با حجم زیادی از زیبایی در اطرافش دچار افسردگی میشه! این سندروم اولین بار توی توریست هایی که به شهر فلورانس ایتالیا می رفتن مشاهده شده که بعد از یکی دو روز گشت و گذار در شهر، افسرده و هتل نشین می شدن و تا پایان سفر از هتل نمیومدن بیرون.

به همین دلیلاست که فکر می کنم در بدو ورودم به فنلاند با چنین اختلالی مواجه شدم. و البته این روزها که پاییز و برگ نارنجی درختانش به کلی تموم شده، علیرغم اینکه به خاطر تاریکتر شدن هوا باید اوضاع مزاجی خرابتر شده باشه، اما فکر می کنم که حالم خیلی بهتره و ازین موضوع بیشتر مطمئن میشم که در روزهای نخست به سندروم فلورانس مبتلا بودم.

خانه تکانی

از آخرین روزی که این وبلاگ بروز شده بیشتر از سه سال و نیم میگذره! طی همین چندسالی که اینجا بروز نشده، چندتا وبلاگ دیگه به همین نام درست شدن و البته که این آخری خیلی فعاله و البته جای تحسین هم داره.

اون روزا که این وبلاگ تو روزای اوجش بود، وقتی توی گوگل لغت ارداویراف رو سرچ می کردم، اولین لینک مال وبلاگ من بود، بعد هم لینک یه سایتی می اومد که متن فارسی و پهلوی کتاب ارداویرافنامه رو منتشر کرده بود. اون موقع برای اینکه مطالب وبلاگم با محتوای کتاب ارداویراف نامه اشتباه نشه، توضیح وبلاگ رو گذاشته بودم: «ارداویراف در اینجا نام وبلاگ است.» که وقتی کسی لغت اردوایراف رو سرچ می کنه بلافاصله بفهمه که این صفحه ارتباطی به کتاب ارداویرافنامه نداره و صرفا وبلاگه!
الان که به لطف گسترش محتوای فارسی در اینترنت و خاموش بودن این وبلاگ، جایگاهم در نتایج سرچ گوگل به وسطای صفحه دوم نزول کرده و بعیده که مثل روزای اول دائما بروز بشه، تصمیم گرفتم توضیح وبلاگ رو عوض کنم و بنویسم: «ارداویراف در اینجا نام یک وبلاگ متروکه است.»

سال ها پیش که شور و شوق بیشتری به طراحی داشتم و اندازه ی الان پیر و بی حوصله نبودم همه وب سایت ها و پوسته های وبلاگ رو خودم طراحی می کردم. اما الان چندسالی هست که دستم توی پوسته های آماده گیر کرده و حداکثر هنری که بتونم به خرج بدم فارسی کردن و تغییر دادن تم رنگ یه پوسته آماده است.
این وبلاگ هم همین چند روز پیش به رسم همه وب سایت های سالاهای اخیر، به مدد یک پوسته آماده مشمول خانه تکانی شده که هم شاید جایگاهش توی سرچ گوگل کمی بهبود پیدا کنه و هم اینکه ریسپانسیو شده باشه و توی موبایل و تبلت درست دیده بشه. طبیعتا آپدیت شدن به آخرین نسخه وردپرس و سازگار شدن نوشته های قدیمی با ساختار جدید محتوای وردپرسی هم از عوارض جانبیش بوده.

بیشتر از یازده سال از عمر این وبلاگ میگذره، اما حقیقتا به اندازه یازده سال فعال نبوده. شاید این خانه تکانی فرصتی باشه برای اینکه نوشتن این وبلاگ رو از سر بگیرم و ماجراهای تازه ام رو از دنیای متفاوتی که این روزها تجربه می کنم بنویسم.

شاید این وبلاگ بتونه دوباره مثل قدیما زنده بشه…

بهاران خجسته باد


هوا دل پذیر شد
گُل از خاک بر دمید
پرستو به بازگشت
زد نغمه ی امید

به جوش آمده ست
خون درون رگ قیام
بهار خجسته باز
فراوان رسد ز راه

به خویشان
به دوستان
به یاران آشنا
به مردان تیز خشم
که پیکار می کنند

به آنان که با قلم
تمامی درد را
به چشم جهانیان
پدیدار می کنند
بهاران خجسته باد

و این بند بندگی
و این بار فقر و جهل
به سرتاسر جهان
به هر صورتی که هست
نگون و گسسته باد

فونت دستنویس

در راستای مطالبی که برای انتقاد از وضع کنونی طراحی فونت فارسی نوشتم، جا دارد که تشکر  کنم از احسان ایران نژاد بخاطر تلاش ارزشمندش برای طراحی فونت دستنویس:

DastNevis Font

از دستخط خودش فونت ساخته، لینک دانلود هم گذاشته؛ دست مریزاد، روحمان را شاد نمودی…

توالت نامه

توالت فرنگی ساده تاشو

‌‌

پس از سفر های بسیار و عبور از فراز و فرود حرفه های گوناگون،
ارداویراف این روزها توالت می فروشد!
بله! توالت؛ توالت فرنگی تاشو!

البته قصدم از ابتدا این نبود، قرار بود حرفه ام مهندسی پزشکی باشد،
اما چه کنم که پیشرفته ترین ابزار پزشکی در این مرز و بوم توالت فرنگی تاشو است!

توالت فرنگی ارتوپدیک مدلهای متنوعی دارد:
توالت ساده تاشو
توالت ساده تا نشو
توالت مبله تاشو (بله! مبله است؛ دو تا دسته پلاستیکی زپرتی دارد که سازنده به افتخار آنها، نام محصولش را مبله گذاشته است!)
توالت مبله تا نشو
توالت پلاستیکی با قیف یکپارچه
توالت پلاستیکی با قیف مجزا
واین ملت آنقدر به مراتب تخلیه خود معتقدند و آن لحظات رهایی چنان برایشان مهم است که با هیچ چیز دیگر قابل مقایسه نیست.
روزی ۳ تا دستگاه تست قند خون می فروشم، ۵ تا تست فشار خون، ۱۵ تا توالت!

خریداران مشهدی کسر بزرگی از روز خود را صرف جستجو و تحقیق برای کارامد ترین توالت ممکن می کنند. می خواهند با حداقل هزینه، حداکثر امکانات عایدشان شود! باور کنید که حتی قطر سوراخ پایین قیف هم برایشان مهم است و نگرانند که مبادا حاصل کارشان از آن به درستی عبور نکند.
مرد گنده از من می پرسد: «این قیف سوراخش کوچک نیست؟!»
خیلی جدی می پرسم: «مگر می خواهی چکار کنی؟!»
مرد گنده، خیلی جدی چند لحظه ی کوتاه به فکر فرو می رود و مثل کسی که تازه ملتفت موضوعی شده باشد می گوید: «آها، نه! خوبه!»
یعنی خودش را یک لحظه مجسم می کند که نشسته است و سعی می کند، تپه ای بیافریند که از انتهای قیف رد نشود، بعد به انتهای قیف نظر می کند و  به ناتوانی خود و درایت طراح توالت پی می برد.
واقعا جای تاسف است…

مرد گنده ی دیگری می پرسید: «قیف این توالت ها کوتاه نیست؟!»
ماجرا از این قرار است که این توالت ها را روی توالت ایرانی می گذارند و سوراخ قیف را با توالت ایرانی تنظیم می کنند. فضولات جامد و مایع و ویسکوز، عندالخروج، روانه چاه مستراح می شود و این مرد گنده آخری، نگران آن لحظه کوتاهی بود که فضولات نازنینش، در حدفاصل سوراخ پایین قیف تا چاه مستراح، (بدون پشتیبان و بدرقه فیزیکی!) در هوا معلق می شدند.
برای او هم متاسف شدم و گفتم: «لوله ی پولیکا بگیرید و انتهای قیف را به دهانه چاه برسانید.» خوشحال شد؛ لبخند زنان خرید و شلنگ اندازان دور شد…

از سوی دیگر وقتی اینهمه وقت صرف انتخابش می کنند، یک دلبستگی عمیقی بدان پیدا می کنند. خانمی هست که امروز سومین روزی است که برای یک توالت ۱۶هزارتومنی (مبله تاشو!) خیابان جهانبانی را می جورد! می گوید: «مادرم یکی از این ها ۱۶ سال پیش خریده است. الان همه ی میله هایش زنگ زده است، میخواهیم آن را ببریم به ویلایمان. به جایش یکی دیگر برای خانه بخریم.»
مشکلش اینست که توالت ۱۶ ساله ی مادر رنگ و رویش رفته و سفید شده است. حالا دختر گنده ی او ماموریت دارد برای مادری که به توالت سفید رنگش خو گرفته، توالت مبله سفید بیابد و البته همه توالت های بازار آبی رنگنند.
برای او هم متاسفم؛ سر و ته پولهایشان، با پارو هم جمع نمی شود؛ ویلا دارند؛ اما از یک توالت فرسوده ۱۶هزارتومانی ِ ۱۶ ساله نمی گذرند…

حقیقت این است که مردمان این خطه، به ادوات قدیمی منزلشان که هنوز قابل استفاده است افتخار می کنند و هرچه قدمت محصول بیشتر و خدمت آن مرتب تر باشد، بیشتر مفتخر می شوند. از این سبب است که اصرار دارند که شمایل قدیمی کار تا آنجا که ممکن است حفظ شود.

توالت ساده تاشو (مطابق شکل) از یک اسکلت آهنی، یک حلقه، یک قیف، یک در و مقداری پیچ و اتصالات پلاستیکی تشکیل شده است. قیف و حلقه و در هرکدام ۲ هزارتومان و پیچ و اتصالات آن هزار تومان است. یعنی به غیر از آن اسکلت آهنی، بقیه قطعات یدکی توالت مجموعا می شود ۷هزارتومان. در حالی خود توالت ۱۰ هزار تومان است.
خریدار آمده است که: یک قیف بدهید، یک حلقه، یک در، به همراه اتصالات.
میگویم: «یک توالت نو بخری مقرون به صرفه تر است. تو برای هریک از این اجزای پلاستیکی ۲هزارتومان پرداخته ای، بیا و برای آن اسکلت فلزی و زمانی که میخواهی که برای سرهم کردن آنها صرف کنی هم ۳هزار تومان بپرداز و یک توالت نو داشته باش.»
می گوید: «خب توالت قبلی را چکار کنم؟»

برای امثال او هم متاسفم. بیچاره ها به مغزشان خطور نمی کند که می توانند آن را دور بیاندازند. می دانید؟ برایشان اینگونه تعریف شده است: «من قیف و در و حلقه و پیچ و بست را دور می اندازم چون قابل استفاده نیستند. ولی اسکلت فلزی که هنوز سالم است. برای چه باید آن را دور بیاندازم؟!» موازنه خطی و ساده ی ارزش اجزای کالا برایشان سخت است. وقتی پارامتر صرفه زمانی به مساله اضافه می شود، پیچیدگی مساله دو چندان می شود. وقتی بخواهند معادلات ارزش اسقاطی کالاهای فرسوده را هم به ماجرا اضافه کنند، دیگر غیرقابل حل می شود. نتیجه اینکه ضمن مونتاژ کردن قطعات نو بر اسکلت فرسوده، با توالت خود بیشتر خو می گیرند و این عشق بودار، آنها را به حماقتی دیگر وا میدارد؛ مثلا ممکن است دفعه بعد اسکلت شکسته توالت را به جوشکاری ببرند، چرا؟ چون از شب تعمیرش خاطره دارند!!!

خدا به داد من برسد…

قصه بی نوایی فونت های فارسی – قسمت دوم

فرصت برای اظهار نظر در مورد فونت ها تمام شده است. اگرچه برای معرفی آنچه از ایام طفولیت یافته بودم، همان یک پست بسنده بود، اما گوشه کنایه های دوستان و آشنایان و فامیل وابسته مرا تحریک و تهیج می کند که توضیحی بدهم تا از ایشان رفع ابهام و از من رفع اتهام گردد:

اول از همه جواب قسمت دوم یادداشت «بی نام» را بدهم که هر چه فونت ها را جوریده است، تفاوتی ندیده است! همه بدبختی من و ما از امثال همین «بی نام» است که به زعم ایشان «غزال» با «قاطر» یکی است و اساساً «حیوان که با حیوان فرق ندارد!»
ایشان مثال خوبی هستند برای پاسخ به «ساردین» که از دست فونت های بی نوا و بی نمای فارسی به تنگ آمده است. «ساردین جان! برای که رانندگی می کنی؟ این ها همه خوابند!» وقتی طرف فرقش را با «گوشت کوبیده» نمی فهمد، چه توقعی داری که حال و روز فونت هایمان چنین نباشد؟! وقتی فرق «ایران نستعلیق» را با «خوشنویس» و «چلیپا» و هر سه را با نستعلیق واقعی نمی فهمد معلوم است که حال و روزمان از این بهتر نمی شود…

در مثال بالا، ضمیر «ش» در «فرقش» مربوط به واژه «ان» است که هدف از استتار موقتش تلطیف فضای پاراگراف و رفاه حال خوانندگان پاستوریزه است!
غیر از جواب دندان شکنی که «فروغ فرخزاد» به خبرنگاران در مورد علت حضور واژه «ادرار» در اشعارش داد و غیر از ادبیات کارآمد و پرطرفدار «بهمن رجبی» که کارآمدی اش با هیچ نوع ادبیات یا بی ادبیات دیگری قابل مقایسه و مبادله نیست، پاسخ دیگری برای آنها دارم که معتقدند که باید با موضوع مودبانه تر برخورد نمود:
وقتی بی توجهی، بی تفاوتی، تنبلی و بی برنامگی عده ای (که وظیفه شان توجه و پشتکار و برنامه ریزی برای تدوین یک روند قابل قبول در خط و نوشتار فارسی است)، به اوج رسیده است و این بی مبالاتی ها هم اکنون و در «شدیدترین حالت خود» همچنان ادامه دارند، چه اشکالی دارد که شما نیز در توصیف حال و در ابراز ناراحتی و نگرانی از وضع موجود، «شدیدترین واژه ها» را بکار ببرید؟ «چنان چغندری، چنین دیگی می طلبد!»
شعرای کله گنده مان نیز به اقتضای مخاطب از این بی ادبی ها زیاد کرده اند. همه آنها که بر ایشان خرده گرفته اند، مرده اند و هیچ نامی از آنها نیست، در عوض نام و دیوان شعر آن شاعران بی هیچ کم و کاستی حاضر است و خرده اختلافی هم اگر بر سر واژه ها هست، قطعا درباره قسمتهای بی ادبیشان نیست! (چه آنها محکم تر از آنند که خللی یابند!)

فارغ از همه این مسایل، هدف از بکار بردن چنین لحنی، کارآمدی کاذبی بود که پیش خود برای این ادبیات فرض می کردم. می خواستم گربه را دم حجله کشته باشم که شاهد یادداشت هایی مبنی بر «لینک دانلود» و «استفاده مجانی همگانی» و امثالهم نباشم. دیالوگ های کاظم و پدرش را خوانده بودم و عمیقا می پنداشتم که لحن «ناگهان بی ادبانه» همه را هشیار خواهد کرد و از راه گشادی که بی هدف می پیموده اند باز خواهد داشت. تصور می کردم بلافاصله خوانندگان خواهند فهمید که جرقه همه این اتفاقات درباره فونت فارسی از «دانلودطلبی» همانهایی آغاز شده است که فونت های عربی را دانلود کردند.
اما زهی خیال باطل! تیر ادبیات هم به سنگ خورد و ملت طلبکار باز هم خواستار دانلود رایگان فونتی شدند که مشتری سه میلیونی دارد و من اصرار دارم که به قیمت مصوب انجمن صنفی طراحان گرافیک یعنی هفت میلیون تومان بفروشمش.

برای «آرش» عزیز باید بگویم که هر آنچه گفتید قبول است. «ی» باید از «ي» متمایز باشد. فونت باید یونیکد باشد. مکان حرکت ها مانند مکان نقطه ها مهم است و باید متناسب با شکل حروف تغییر کند. نیم فاصله هم مهم است. من اول مساله کسره ها و فتحه ها را توضیح می دهم و بعد دو مورد دیگر.

در فونتی که مایکروسافت پایه گذاری کرده است و به «ترو تایپ فونت» مشهور است، قابلیت های زیادی به طور بالقوه در نظر گرفته شده است و مساله پیدا کردن جای حرکت ها، با ساده ترین ابزارهایش حل می شود. مثالی می زنم: در فونت های عادی اگر سه حرف «ل ل ه» را پشت سر هم تایپ کنید، ناگهان شکلش عوض می شود : لله ! تشدید و الف مقصوره اش همه نمایان می شود! این از قابلیت های تروتایپ فونت است که می توان آن را برنامه ریزی نمود که چنانچه چند حرف بخصوص پشت سر هم ردیف شدند، شمایل دیگری برای نمایش مجموعه آنها بکار رود. به همین روند ساده قابلیت برنامه نویسی برای فونت وجود دارد که می توان تعیین نمود که مثلا اگر کسره بعد از حرف «ی» آمد، کمی پایین تر بیاید یا اگر بعد از «د» آمد کمی عقب تر برود.

اما مساله اصلی جهان شمولی فونت است. فونت را باید همه ببینند، باید همه بخوانند. بسیاری از این چیزها که گفتم و این فونت ها که ساختم، کاربرد چاپی دارند و اگرچه نسخه های اینترنتی شان هم قابل استفاده است و دو سال پیش همین وبلاگ از آن ها استفاده می کرده، اما برای همه مرورگر ها قابل رویت نیست و چون همه نمی توانند ببینند، به کار بردنشان در وب فایده چندانی ندارد.
مساله دیگر این است که نوشتار را همه باید بخوانند. یعنی گوگل باید آنها را بیابد و همه سرویس های RSS باید آن را درست بخوانند و همه سایت ها درست نمایشش دهند. روش نوشتار عادی همه این قابلیت ها را داراست. تغییر دادن سبک نوشتار اگرچه ممکن است خواندن را ساده تر کند، اما به همان میزان از جهان شمولی آن می کاهد. وقتی دو جور «ی» بکار ببریم، قسمتی از قابلیت جستجوی متن را در گوگل از دست می دهیم. اگر به لغاتمان کسره و فتحه و ضمه و تشدید اضافه کنیم، بخصوص اگر اینها را در وسط لغت بکار ببریم، قسمت دیگری از قابلیت جستجو را از دست می دهیم. نیم فاصله نیز همه جا درست دیده نمی شود. اگر لغت «نیم‌فاصله» را در گوگل جستجو کنید، دومین لینک مربوط به خوابگرد است. در همان خلاصه ای که گوگل از متن وبلاگ خوابگرد نشان می دهد، لغت «نیم‌فاصله» به هم چسبیده است. در اینجا هدف خوابگرد تاکید بر جدا کردن «نیم» از «فاصله» به جهت افزایش خوانایی و زیبایی بوده است. اما نه تنها چنین اتفاقی نیفتاده، بلکه بدتر نیز شده است!
شاید بگویید که آن دو سطر گوگل که اهمیتی ندارد، اما هر آنچه از بلاگتان در فیس بوک همخوان شود نیز، همین بلا به سرش نازل می شود و تمام لغات نیم فاصله دارش به هم می چسبد و افتضاحی می شود دیدنی! به آرشیو من اگر مراجعه کنید، خواهید دید که در گذشته، در زمره نخستین کسانی بودم که از نیم فاصله استفاده می کردم. برای این مشکلاتی هم که در حال حاضر در گوگل و فیس بوک وجود دارد، چاره هایی یافته ام که در ادامه، جهت کوبیدن مشت محکم به دهان کسانی که سعی کرده اند نیم فاصله نویسی را به یکی از پیش کسوتان این کار یاد دهند، می آورم. اما بازهم تاکید می کنم که خوانایی حاصل از نیم فاصله گذاری به قابلیت جستجوی از دست رفته نمی ارزد و من علیرغم اینکه ید طولایی در نیم فاصله گذاری دارم، چون به ماحصل کار گوگل محتاجم، مدتهاست که دیگر این کار را انجام نمی دهم.

اما برای آنکه ایمانتان قوی تر شود، به شما یاد می دهم که اگر Shift+Space  و Ctrl+Shift+2 در ویندوز شما کارساز نبود، دکمه Alt را نگه دارید و با صفحه کلید عددی ۰۱۵۷ را تایپ کنید و Alt را رها کنید. نیم فاصله مورد نظر آماده است!

برای درج نیم فاصله در فیس بوک روش پیچیده تری لازم است:
۱- برنامه WordPad را باز کنید. (کار با NotePad راه نمی افتد، حتما باید WordPad باشد.)
۲- زبان لاتین را انتخاب کنید و بنویسید: feff
۳- در انتهای عبارت دکمه Alt را نگه دارید و دکمه x را بزنید؛ عبارت feff ناپدید می شود. (در واقع به نوع جدیدی از نیم فاصله تبدیل می شود که طبیعتا قابل رویت نیست!)
۴- سعی کنید نیم فاصله ایجاد شده را علیرغم نامریی بودن انتخاب کنید.
۵- نیم فاصله انتخاب شده را کپی کنید و در هرکجای متن که نیاز داشتید با Ctrl+v آن را درج کنید.
۶- بروید به دوستانتان در فیس بوک نیم فاصله گذاری را پز دهید!

به همین روش اگر در بلاگتان هم نیم فاصله گذاری کنید، ضمن جستجو در گوگل مشکلی با نمایش نتایج جستجو پیش نمی آید و اگر مطلبتان در فیس بوک همخوان شود، نیم فاصله هایش درست نمایش داده می شود.

به همه قول می دهم که وقتی اولین فونت از این دست فونتها را به نام خود ثبت کردم و اولین نسخه اش را به سلامتی فروختم، لینک دانلود بگذارم برای الباقی فونتها و روش طراحی و دستور برنامه نویسی اش را یادتان بدهم.

قصه بی نوایی فونت های فارسی

در میان همه چیزهایی که از زبان فارسی به فنا رفته، یکی هم شمایل نوشتار فارسیه که به همت دشمنان دانا به فونت تبدیل شده و به مدد دوستان نادان، به اوج فنا رسیده است.
همه چیز  هم از مفت خوری، راحت طلبی، دانلود طلبی، آماده خواری و گشادورزی ما و دوستان نادونمون شروع می شه. فونت عربی رو آمریکایی های جنایتکار به سفارش عرب های سوسمار خور اختراع کردند و دانشمند نماهای […]گشاد ما بدون ذره ای تفکر با زور چپون کردن چهارتا کاراکتر کسری، مخترع نخستین فونت های آماده فارسی شدند.

رضا عابدینی معتقد است فاجعه از زمانی شروع شده که حروف سربی در چاپخانه ها به کار گرفته شدن. مثلاً می گفت که چون  حرف «ر» باید در قاب مستطیل سربی جای بگیرد، بناچار حرف بعدی (مثلا الف) مثل اون طوری که می نویسیم در دل «ر» جا نمی گیرد و با فاصله درج می شود.

ra

متاسفانه این فواصل نامیزون درمورد همه حروفی که مثل «ر» شامل چاله هایی بودند اتفاق می افتاد و همه متونی که به این روش چاپ می شدن دارای فاصله های بی مورد زیادی بودن.

mahi
رضا عابدینی معتقد بود که در کامپیوتر هم همین محدودیت ها وجود داره و به همین خاطره که ما امروز فونت هایی داریم که مثل خروجی ماشین چاپ سربی دارای فواصل اضافه است.

mahi2

عابدینی نمی دونست که علت اصلی گشادی ها در فونت های فارسی گشادورزی طراحان فونته و اونا اگر فقط کمی کالیبر خودشون رو هم می کشیدن(همونطور که من هم کشیدم!) این مشکل ۹ سال پیش حل می شد. چون بیش از ۹ ساله که مایکروسافت ابزارهایی در اختیار طراحان فونت سراسر دنیا قرار داده تا بتونن فونتی طراحی کنن که دقیقاً جوابگوی نیاز زبانشون باشه.
۶ سال پیش، بعد از یکی از سخنرانی های عابدینی، بهش گفتم که این مشکل مدتیه که حل شده و نمونه هایی هم بهش نشون دادم. اما باور وجود چنین فناوری ای برای استاد ساده نبود و اون همچنان که انکار می کرد مشهد رو برای همیشه ترک کرد.
برای اثبات ادعایم همون روزها فونتهایی درست کردم که مشکلات اصطلاحا تایپوگرافی اش حل شده بود، اما هیچ وقت فرصتی پیش نیومد تا اونا را به استاد نشون بدم و اونو از بند تصوری نادرست رها کنم.
چند سال بعد هم که استاد رو در سخنرانی دیگه ای درباره زایمان روح خوشنویسی دیدم، اونو از وجود چنین فونتهایی مطلع کردم. اما اون بازم وقعی ننهاد و هیچ تمایلی به اونا نشون نداد و به ایده خودش مبنی ضعف کامپیوتر در ارائه فونتی با قابلیتهای تایپوگرافیک فارسی پافشاری کرد.
اکنون سالها از آن اتفاقات گذشته و من دیروز ضمن شخم زدن هارد های قدیمی ام چند تا از اون فونتهای قدیمی رو پیدا کردم. یک نمونه اش رو قبلاً در طراحی نسخه بتای ارادویراف به کار برده بودم. نمونه های دیگه ای رو هم نشونتون میدم تا بدونین که دشمنانمون در آمریکای جهانخوار چقدر به فکر تکامل ابزارهای نوشتاری زبانمون هستن و ما چقدر قدر ناشناسانه و گشاد نشسته ایم.

حالت عادی فونت تیتر
حالت عادی فونت تیتر

فونت تیتراصلاح شده
فونت تیتراصلاح شده

حالت عادی فونت نازنین
حالت عادی فونت نازنین

فونت نازنین اصلاح شده
فونت نازنین اصلاح شده

حالت عادی فونت کامپست
حالت عادی فونت کامپست

فونت کامپست اصلاح شده
فونت کامپست اصلاح شده

دقت کنید که برای این نمونه آخری چندین نوع «ی» طراحی کرده ام، طوری که طول کشیدگی حرف «ی» متناسب با حروف ما قبلش تغییر می کنه.

واتو واتو

بعد از استفاده از محضر «نامه ارداویراف» تازگی ها چشممان به جمال خود «ارداویراف» هم روشن شده:

ارداویراف جعلی

تکثیر ارداویراف نشانه خوبی است. به ما امیدواری می دهد که ممکن است زمانی مثل «واتو واتو»، هزاران ارداویراف بیایند و سر کاری را بگیرند و گرهی از این خلق درمانده وا کنند!

خدمت تمام

خدمت لعنتی تمام شد…
یک ماهی هست که تمام شده است.
اما من هنوز گیج می زنم…
مثل این است که مدت زیادی توی یکی از این کالسکه های شهربازی، که آدم را با سرعت می چرخانند بوده ام و درست همان لحظه که کالسکه در سریعترین و بالاترین نقطه ممکن قرار دارد به بیرون پرت شده ام…

در فرماندهی انتظامی مشهد مقدس، هیچ گاری ای پیدا نمی شد که به من نبسته باشندش! و هیچ فرماندهی پیدا نمی شد که من بدو کولی نداده باشم! این روزها که دیگر آنجا نیستم، گاری های زیادی بی گاریکش و فرماندهان بسیاری درمانده اند! هر از چندگاهی زنگ می زنند و امیدوارند که من بتوانم یک بار دیگر -به یاد آن روزها- و از پشت تلفن تجربه سواری گرفتن را برایشان تداعی کنم. و البته من که هنوز از اثر آن چرخیدن ها و پرتاب شدن ناگهانی، زمین و زمان بدور سرم می چرخد، ناگهان فضا و زمان را قاطی می کنم و به تصور اینکه هنوز دستوراتشان لازم الاجراست، از پشت گوشی دستی به بارشان می رسانم…

در فرماندهی انتظامی مشهد، مسئول کامپیوتر دفتر فرمانده مشهد بودم. مسئولیت چنین کامپیوتری بسیار خطرناک و در چنان مکانی بسیار روی اعصاب رونده بود. در فرماندهی انتظامی مشهد همه روزه اتفاقات بسیاری رخ می داد که برای مطرح کردنشان هیچ جایی بهتر از وبلاگ وجود ندارد. اما نوع اتفاقات به گونه ای است که مطرح شدنشان به هر طریقی از جمله وبلاگ منجر به خارج شدن مطرح کننده از مسیر نرمال زندگی و گرفتاری خود و خانواده بی گناهش می گردد…

این وبلاگ که مدتیست شش سالگی اش را رد کرده است کما فی السابق سبز است و قویاً تاکید می کنم که سبز بودنش کما فی السابق هیچ ربطی به اشیایی که اخیراً گمشده ندارد و هرکس وظیفه دارد مالش را سفت بچسبد تا دست همایشگانش کج نشود. نماد این وبلاگ همانند شش سال گذشته قطره رنگی است که بر زمین پاشیده و یادآور آن است که دودمان چند قرن اصالت رنگ در هنر کلاسیک، مدتیست به فنا  رفته است و اصالت کج و کولگی -همانند دست همسایگان- جای آن را گرفته است. قویاً تاکید می کنم که این قطره با این رنگ بی ربطش هیچ شباهتی به خونی که این روزها در اثر گرما از دماغ ملت به زمین چکیده است ندارد. لوگو نوشته ی ارداویراف نیز تقریبا ۲ سال است که به همین شیوه نوشته می شود و قویاً تاکید می کنم که طرح آن هیچ ارتباطی به شیوه نوشتن شعار با شابلون روی دیوار ندارد. پس اگر برای اولین بار به این وبلاگ آمدیده اید و از شکل و شمایل سبز رنگش بوی قرمه سبزی به ذهنتان خطور کرده است، باید قویاً تاکید کنم که این جانب به تازگی از آن کالسکه دوار بیرون آمده ام و هیچ تمایلی به بازی های مشابه آن ندارم و نوشته هایم کما فی السابق ابداً سیاسی نیست…