Ardaviraf » درباره ارداويراف
ارداويراف: ویراف مقدس، نام يکي از موبدان که به عقيده پارسيان صاحب معراج بوده و ارداويرافنامه معراجنامه اوست.
Ardaviraf is the author of (Arda-Viraf-Name). (Arda-Viraf-Name) is a Zoroastrian religious text which describes the dream-journey of a devout Zoroastrian through the next world. It has been compared to Dante's Divine Comedy.
درباره ارداويراف

ارداويراف: ويراف مقدس، نام يکي از موبدان که به عقيده پارسيان صاحب معراج بوده و ارداويرافنامه معراجنامه اوست.

در ديباچه ترجمه کهن ارداويرافنامه بپارسي چنين آمده است: ايدون گويند که چون شاه اردشير بابکان بپادشاهي بنشست، نود پادشاه بکشت و بعضي گويند نودوشش پادشاه بکشت و جهانرا ازدشمنان خالي کرد و آرميده گردانيد و دستوران و موبداني که در آنزمان بودند همه را پيش خويشتن خواند و گفت که دين راست و درستکه ايزد تعالي بزرتشت… گفت و زرتشت در گيتي روا کرد مرا بازنمائيد تا من اين کيشها و گفت و گويها از جهان برکنم و اعتقاد با يکي آورم و کس بفرستاد بهمه ولايتها، هرجايگاه که دانائي و يا دستوري بود همه را بدرگاه خود خواند. چهل هزار مرد بر درگاه انبوه شد. پس بفرمود و گفت آنهايي که ازين داناترند باز پلينند. چهارهزار داناتر از آن جمله گزيدند و شاهانشاه را خبر کردند و گفت ديگر بار احتياط بکنيد، ديگر نوبت از آن جمله قومي که به تميز و عاقل و افستا و زند بيشتر از بردارند جدا کنيد. چهارصد مرد برآمد که ايشان افستا و زند بيشتر ازبر داشتند. ديگرباره احتياط کردند در ميان ايشان چهل مرد بگزيدند که ايشان افستا جمله از بر داشتند. ديگر در ميان آن جملگي هفت مرد بودند که از اول عمر تا به آن روزگار که ايشان رسيده بودند بر ايشان هيچ گناه پيدا نيامده بود و بغايت عظيم پهريخته بودند و پاکيزه درمنشن و گوشن و کنشن و دل در ايزد بسته بودند. بعد از آن هر هفت را بنزديک شاه اردشير بردند. بعد از آن شاه فرمود که مرا ميبايد که اين شک و گمان از دين برخيزد و مردمان همه بر دين اورمزد وزرتشت باشند و گفت و گوي از دين برخيزد چنانکه مرا و همه عالمان و دانايان را روشن شود که دين کدامست و اين شک و گمان از دين بيفتد.

بعد از آن ايشان پاسخ دادند که کسي اين خبر باز نتواند دادن الا آنکسيکه از اول عمر هشتسالگي تا بدان وقت که رسيده باشد هيچ گناه نکرده باشد و اين مرد ويرافست که از او پاکيزه‌تر و مينوروشنتر وراستگويتر کس نيست و اين قصه اختيار بر وي بايد کردن و ماششگانه ديگر يزشنها و نيرنگها که در دين از بهر اين کار گفته استبجاي آوريم تا ايزد عز و جل احوالها به ويراف نمايد و ويراف ما را از آن خبر دهد تا همه کس به دين اورمزد و زرتشت بيگمان شوند و ويراف اين کار در خويشتن پذيرفت و شاه اردشير را آن سخن خوش آمد و پس گفتند اين کار راست نگردد الا که بدرگاه آذران شوند و پس برخاستند و عزم کردند و برفتند و بعد از آن، آن شش مرد که دستوران بودند از يک سوي آتشگاه يزشنها پساختند و آن چهل ديگر سويها باچهل هزار مرد دستوران که بدرگاه آمده بودند همه يزشنها پساختند و ويراف سر و تن بشست و جامه سفيد درپوشيد و بوي خوش برخويشتن کرد و پيش آتش بيستد و از همه گناهها پتفت بکرد… پس شاهنشاه اردشير با سواران سلاح پوشيده، گرد بر گرد آتشگاه نگاه ميداشت تا نه که آشموغي يا منافقي پنهان چيزي بر ويراف نکنند که اورا خللي رسد و چيزي بدي در ميان يزشن کند که آن نيرنگ باطل شود.

پس در ميان آتشگاه تختي بنهادند و جامه‌هاي پاکيزه برافکندند و ويراف را بر آن تخت نشاندند و رويبند بر وي فروگذاشتند و آن چهل هزار مرد بر يزشن کردن ايستادند و دروني بيشتند و قدري په بر آندرون نهادند. چون تمام بيشتند يک قدح شراب به ويراف دادند و …هفت شبانروز ايشان بهمجا يزشن ميکردند و آن شش دستور ببالين ويراف نشسته بود سي و سه مرد ديگر که بگزيده بودند از گرد بر گردتخت يزشن ميکردند و آن تيرست و شصت مرد که پيشتر بگزيده بودند از آن گرد بر گرد ايشان يزشن ميکردند و آن سي وشش هزار گرد برگرد آتشگاه گنبد يزشن ميکردند و شاهنشاه سلاح پوشيده و بر اسب نشسته با سپاه از بيرون گنبد ميگرديد باد را آن جا راه نميدادند وبهرجائي که اين يزشنکنان نشسته بودند بهر قومي جماعتي شمشيرکشيده و سلاح پوشيده ايستاده بودند تا گروهها بر جايگاه خويشتن باشند و هيچ کس بدان ديگر نياميزند و آن جايگاه که تخت ويراف بوداز گرد بر گرد تخت پيادگان با سلاح ايستاده بودند و هيچ کس ديگر رابجز آن شش دستور نزديک تخت رها نميکردند، چو شاهنشاه درآمدياز آنجا بيرون آمدي و گرد بر گرد آتشگاه نگاه ميداشتي. و بر اين سختي کالبد ويراف نگاه ميداشتي. يشتند تا هفت شبانروز برآمد. بعد از هفت شبانروز ويراف بازجنبيد و باززييد و بازنشست و مردمان و دستوران چون بديدند که ويراف از خواب درآمد خرمي کردند و شادشدند و رامش پذيرفتند و بر پاي ايستادند و نماز بردند و گفتند: شادآمدي اردايويراف… چگونه آمدي و چون رستي و چه ديدي؟ ما رابازگوي تا ما نيز احوال آن جهان بدانيم… ارداويراف واج گرفت، چيزي اندک مايه بخورد و واج بگفت پس بگفت اين زمان دبيري دانا را بياوريد تا هرچه من ديده‌ام بگويم و نخست آن در جهان بفرستيد تا همه کس را کار مينو و بهشت و دوزخ معلوم شود و قيمت نيکي کردن بدانند و از بد کردن دور باشند پس دبيري دانا بياوردند و در پيش ارداويراف بنشست.

«رجوع به ارداويرافنامه در يادنامه پورداود ج 1 شود.»

برگرفته از لغت نامه دهخدا


  • درباره ارداويراف
  • درباره من


  • طراحي وب(13)
              
    عكاسي(2)
        
    لوگو(10)
              
    پوستر(5)
              
    نقاشي(4)
            
    كارت ويزيت(5)
              
    نشريه(1)
      


    مجموعه‌ها
  • روزمره (144)
  • عكس (29)




  • دوستان


    آرشيو
  • September 2007
  • May 2007
  • April 2007
  • January 2007
  • November 2006
  • September 2006
  • June 2006
  • April 2006
  • March 2006
  • January 2006
  • December 2005
  • November 2005
  • October 2005
  • September 2005
  • August 2005
  • July 2005
  • June 2005
  • May 2005
  • April 2005
  • March 2005
  • February 2005
  • January 2005
  • December 2004
  • November 2004
  • October 2004
  • September 2004
  • August 2004
  • July 2004
  • June 2004
  • May 2004
  • April 2004
  • March 2004
  • February 2004
  • January 2004
  • December 2003
  • November 2003
  • October 2003
  • September 2003
  • August 2003
  • July 2003
  • June 2003
  • May 2003
  • April 2003
  • March 2003